تبليغاتX
انديشه هاي دور

انديشه هاي دور

!!!!دست نوشته هاي يك ادم!!!!!

ايران

به نام خدا

خداييش دلم به ايراني بودنم خيلي گرمه شايدم خوشه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:44  توسط اقاي x  | 

حال و هوا

به نام خدا

نمي دونم چرا اين روزا ديگه دست و دلم به وبلاگ نويسي نمي ره شايد به خاطر اينه كه شبكه هاي اجتماعي وقت ادمو مي گيرن شايدم به خاطر اين باشه كه سرم شلوغ شده.

تو مدرسه اين روزا حالم گرفته هست ولي از نظر شخصي روز هاي خوبيه كلا من با اينگونه روز ها حال نمي كنم به خاطر همين مجبور ميشم با دوستم فرشيد كه خدايي يك  رفيق همفكر و باحاله ملاقات كنم رفيق خوبيه باعث ميشه حالم بهتر بشه  .

وبلاگ نويسي هم نيروي قبلي رو ميخواد بري تو وبلاگا نظر بدي كه بيان اينجا و نمي دونم نظرر بدن اوايل اين وبلگ رو براي ديگران مي نوشتم كه بيان بخونن اما الان ديگه بر دل خودم مي نويسم يك جورايي ميام اينجا خودمو خالي مي كنم.

اما خداييش هوا بس ناجوانمردانه سرد است. D:

:
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:42  توسط اقاي x  | 

سرد

به نام خدا

هوا بس ناجوان مردانه سرد است. به همين جمله اكتفا مي كنم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:37  توسط اقاي x  | 

معل فارسي

اين معلم فارسي امروز باز اومد همه بعد از زنگ شيمي كه امتحاني نسبتا سخت داده بوديم خسته بوديم و حوصله ي 2 ساعت نوشتن پياپي رو نداشتيم اصلا حوصله نداشتيم ولي خدايي تنبلي نبود اين يارو خيلي مي گه بنويسيم همش اين شد كه بچه ها تصميم گرفتند اعتصاب كنند و هيچ كس ننويسه. معلم اومد سر كلاس و گفت براي من مهم نيست بنويسين يا ننويسين من مي گم همين ها رو هم از امتحان ازتون مي خوام ...!!!!!!!!!!!!!!!!

ما كه تعجب كرده بوديم از طرفي نمي خواستيم از درس عقب بيافتيم. كه به سمت يكي از بچه ها رفت و خواست اونو بندازه بيرون از كلاس كه ما مجبور شديم دفتر رو دربياريم و بنويسيم با اين حال خيلي ها ننوشتن مثل كريمي و باغاني و حسيني و يكسري هم تك و توك مي نوشتن بايد بگم معلم جزوه بده و درس رو هم توضيح بده خيلي بهتره تا اينكه همش ما بنويسيم و چيزي ياد نگيريم .

چقدر جزوه خب تايپ كن بده تموم بشه بره ديگه..................


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:41  توسط اقاي x  | 

باز هم تنهام

به نام خدا

امروز شايد روزي بود كه خود را تنها تر از هميشه يافتم تنها تر از هميشه......

مي دونيد ادم هميشه به يك همدم يا هم نفس نياز داره كه باهاش باشه خوب ولي خيلي وقت ها پيش مياد كه نداره پيدا نمي كنه و اون موقع هست كه احساس تنهايي مي كنه و به فكر فرو ميره به همه چيز فكر مي كنه و در عالم خودش غرق ميشه و ساعتها سير ميكنه در ان عالم و در مورد همه چيز فكر ميكنه شكست ها پيروزيها و همه چي نمي دونم ولي ته دلم به من مي گه تو دوباره به دوران طلاييت بر ميگردي يكي هست كه ميتونه هم نفس تو بشه و با تو حرف بزنه و تو با او حرف بزني اما او واقعا كيست در روز هايي كه من خود را باز تنها ميبينم.

همانند نشسته اي كه به دريا مي نگرد و موج هاي دريا هر چقدر كه زيباست ولي رعشه مي اندازد به تن انسان اما باز انسان را به رويا ميبرد هنوز نشسته ام و مي نگرم تا ببينم اون دوست كيست كه من رو از اين تنهايي ها در مي اورد ايا او اصلا از اين راه مي ايد يا خيالي بيش نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 22:6  توسط اقاي x  | 

نام پيغمبر

به نام خدا 

اينم يك مطلب در مورد پيامبر البته مبتونبد كتاب هاي زيادي بخونيد كه من "محمد پيامبري كه بايد از نو شناخت"را به شما معرفي ميكنم.

نام عربی «محمد» به معنای «قابل ستایش» یا «ستوده»، که چهار بار در قرآن تکرار شده‌است، رایج‌ترین نام پیامبر اسلام است. وی همچنین به «الامین» (قابل اعتماد) معروف بود. محمد اسامی بسیار دیگری دارد، از جمله «اسامی مقدس» که به باور مسلمانان خداوند به او بخشیده و در موقعیت‌های متفاوت به آن نام‌ها خوانده شده‌است. از بین این نام‌ها، «احمد» (به معنای مورد ستایش‌ترین) به عنوان نام آسمانی و باطنی پیامبر، بیشتر مورد توجه‌است و باور دانشمندان اسلامی طی قرون متمادی بر این بوده‌است که وقتی عیسی از فرمانروایی فارقلیط (پاراکلتوس) در آینده سخن می‌راند، به احمد اشاره دارد. همچنین قرآن برای خطاب‌قراردادن پیامبر، از برخی دیگر از اسامی چون: نبی (پیامبر)، رسول (فرستاده)، طاها(تطهیرکننده، پاک و راهنما)، یاسین (مرد کمال)، مصطفی (برگزیده)، عبدالله (بندهٔ عالی خدا)، حبیب‌الله (محبوب خدا)، ذکرالله (یادآور خدا)، امین (مورد اعتماد)، سراج (روشنگر راه راست)، منیر (روشنگر جهان)، هدی (رهنمای حقیقت)، غیاث (یاری‌کننده)، بشیر (هشداردهنده)، نذیر (یادآور)، مذکر (تذکّردهنده)، شهید (گواه) و مبشر (حامل خبر خوش)، بهره می‌جوید. گاهی محمّد، با توجه به موقعیت او در هنگام وحی، با نام‌هایی مورد خطاب قرار گرفته‌است: به طور مثال او در قرآن در آیات ۷۳:۱ و ۷۴:۱، مزمّل و مدثر (به معنی «جامه به‌خود پیچیده») خوانده شده‌است. قرآن در برخی جای‌ها تفاوت قائل‌شدن بین پیامبران را منع می‌کند. همچنین در احزاب ۴۰، محمّد را «خاتم‌النبیین» می‌خواند.

منبع : ويكيپديا


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 20:18  توسط اقاي x  | 

ولادت مبارك

به نام خدا

ببخشيد كه يك چند رووزي نبوديم اونم به خاطر اين اينترنت بود كه 15 روز قطع شد ولي خب باز هم اومدم و برگشتم و حداقل اين چند بازديد كننده هاي خوب كه سر ميزنن رو اميدوارم بتونم باز سرگرم كنم.

البته امروز روز اخلاق و مهر ورزي هم هست اما مهم تر از ان ولادت پيامبر هست.

امروزه انقدر شلوغ پلوغ شده كه كسي جز شبكه هاي اجتماعي جاي ديگه اي نميره

موفق باشيد نظر نظر يادتون نره

ولادت پيامبر اعظم مبارك

باشد كه ما همه به خود بياييم و بار ديگر تصميم بگيريم كه ديگر خود را بيشتر از اين به گناه الوده نكنيم .

و راه اين بزرگوار را ادامه دهيم.

اينم عكسش باحال بود گفتم بزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:43  توسط اقاي x  | 

اسپندگان

به نام خدا

ديدم خيلي ها از اسپندگان خبر ندارن گفتم بنويسم از يك منبعي

منبع : ويكيپديا

در گاه‌شماری‌های گوناگون ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی می‌آفرید.

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.

روز پنجم اسفند در همه گاه‌شماری‌های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته می‌شود.


ببخشيد اسپندگان رو پيدا نكردم همش اسفندگان بود

پارسي را پاس داريم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 17:24  توسط اقاي x  | 

ايراني بودن

به نام خدا

به ايراني بودنمان افتخار كنيم

ايراني جماعت هميشه و همه جا خودش رو نشون داده حتي در بين ننگ ترين ها بهترين ها هم بودن


عباس ميرزا لايق ترين شاهزاده ي قاجار كه در جنگ با روس ها شهيد شد

جلال الدين خوارزمشاه اون وسط جلوي وحشت مغول ايستاد

اريو برزن همه به فكر مقام نبود و جان فدا كرد

هزاران سرباز ديگر كه ره وطن جان دادند 

قدر ايراني بودن را بايد دانست

به اميد پيروزي


+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17:26  توسط اقاي x  | 

به نام  خدا
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 23:43  توسط اقاي x  | 

به زودي

به زودي

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 18:51  توسط اقاي x  | 

ايراني

به نام خدا

اينم اهنگ همراه لينك دانلود


ای خطه ایران مهین ، ای وطنم

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

آبی قلب تو خلیج فارس و هرمز

سینه به سینه ات سلسله کوه البرز

وسعت نام تو ، وسعت نام خورشید

جلوه ی خاک تو ، قرمز و سبز و سپید

این نه منم من ، نه من منم من

ذره خاک وطنم من

ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران

ایران همیشه جاویدان

شبنمی از جنگل شمال ، ایرانی

دیده به دریایی از کمال ، ایرانی

محو جمیلی از آن جمال ، ایرانی

ایرانی پهلوان ، ایرانی مهربان ، ایران وطن من

ایرانی قهرمان ، ایرانی پهلوان

از ارس تا خلیج وطن من

خون سیاوش ، کمان آرش

مهد شهیدان ، غرور آتش

خانه ایمان به لطف یزدان

ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران

ایران همیشه جاویدان

رستم و سهراب قصه ها ، ایرانی

شیرین و فرهاد عاشقا ، ایرانی

اهل وفا صلح و صفا ، ایرانی

ایرانی مهربان ، ایرانی قهرمان

ایـــــــــــــــران ، وطــــــــــــــــــن من

این نه منم من ، نه من منم من

ذره خاک وطنم من

ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران

 ایـــــــــــــــران    همیشه    جاویدان


لينك دانلود

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 16:29  توسط اقاي x  | 

تنهايي

به نام خدا

خسته شدم بعد از كلي به خود كه ميايي خود را تنها ميبيني خيلي تنها

مي دوني يك افسانه هست كه ميگه سرنوشت هر كس مبني بر اسم اون رقم مي خوره و اسم من كه از يك نفري گرفته شده كه جز خدا كسي رو نداشت و سختي ها و تنهايي هاي بسياري را تحمل كرد و اسم من به خاطر او نذر شده.

دوست واقعي ... خندم گرفت شايدم ....خسته شدم از بس كه خواستم دوست پيدا كنم و نشد هيچوقت مثل دوران هاي معدودي پيش رفقام نيستم. پيش يكسري ام كه فقط دنبال اينن كه سوژه اي  بسازن و بعضي ها هم كه هيچند  و جز خنديدن و مسخره بازي چيزي بلد نيستن  .. خدا رو شكر مي كنم چون كه ميتونم از خودم دفاع كنم .

اه ياد رفقاي قديمي بخير كه هميشه با تو بودند مي دونستند و جاي دفاع داشتند جاي اينكه بگي با غرور اون دوست منه.

نه.... شايد بايد قبول كرد.  تو بايد بپذيري... اين سرنوشت رو كه تو تنهايي و بايد با تنهايي راه زندگيت رو طي كني البته خيلي وقت ها خيلي ها تنها بودن و بعدا از تنهايي در اومدن ولي ما كه تا الان تنها بوديم و تنها تر هم شديم

شايد اين سرنوشت من باشد كه راه زندگيم  را تنها طي كنم . تنهاي تنها


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 19:55  توسط اقاي x  | 

كارنامه.اراده

به نام خدا

خب من قبلا گفتم من تو مدرسه ي سمپاد شهيد بهشتي  كرج درس مي خونم.اينو به خاطر اين گفتم كه به مطلبم مربوطه.

البته گند كه من مي گويم نه اينكه تجديد باشم در اون كلاس با اون رقابت ها گند بود شايد در مدارس عادي بخوام برم با جمع نمره اي كه ميزنن 20 ميشه نسبت به رقابت ها مي گويم.

راستش تو مدرسه كارنامه ها بايد داده ميشد و مهرداد مثل هميشه مطرب بود اينبار از كم كاري خود خبر داشت و بر خلاف هميشه فكر نمره ي بالا نمي كرد و مي گفت خدايا يعني چند راستش همه فكر مي كنن اين دوره ي امتحانات هست كه خيلي اظطراب دارد ديگه مرحله ي فيناله ولي اينبار براي من يك چيز ديگه شد از اينكه خيلي وقت بود ديگه درس كم مي خوندم و ارام ارام داشتم تو مدرسه محو مي شدم كه اين نوبت من را به خود اورد راستش نمره ي من به عنوان نفر اول اعلام شد مهردادي كه نمره ي 19.80 پاياني برايش كابوسي بود در دوره  هاي قبل نمره اي خيلي پايينتر گرفته بود راستش خيلي ناراحت بود وارد كلاس شدم يهو همه دست زدن از فرط هيجان و مي پرسيدن چند چند؟؟؟؟من گيج شده بود و سرم گيج مي رفت و دائم مي گفتم گند گند (البته گند كه من مي گويم نه اينكه تجديد باشم در اون كلاس با اون رقابت ها گند بود شايد در مدارس عادي بخوام برم با جمع نمره اي كه ميزنن 20 ميشه نسبت به رقابت ها مي گم) خلاصه گفتم نمره را و نشستم تو عالمي بودم صد ها پرسش ميومد و مي رفت تو ذهنم باورم نميشد مي گفتم واي ايا من ان را گرفتم خداي من زنگ رياضي هيچي نفهميدم.

زنگ هاي بعدي در عالم خودم نبودم تا برگشتيم رسيدم خونه مادرم خوشحال نبود و گفت بايد جبران كني.

رفتم تو اتاق كوچكم همه چيز را مرور كردم كه چي د من وارد اين مدرسه شدم و بعدش.... نمرات خوب اوليه و افت بعدي به خودم اومدم و با ضربه اي محكم به ميزم زدم و گفتم به خودم مهرداد اگر نتوني يعني نيستي و تصميم را گرفتم و با مدادم نوشتم من جبران مي كنم .

استارت زده شد .......................................نمرات اابتدايي خوب بود.........

قلمم را برداشتم تا دوباره با تمام قدرتم جبران كنم با تمام قدرت اراده مي كنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 19:46  توسط اقاي x  | 

منحرفيدااا (طنززززززه)

به نام خدا

بابا اينم براي ما داستاني شد تو مدرسه اقاااااا اين يك طنزي بيش نيست و هيچ چيز بدي توش نيست و منحرفي نيست تا اخرش بخون

یک داستان فقط+۱۸ ها بخونند. ادامه مطلب…

یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند
.

یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد

.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد

.

روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد

…………

به علت ... بودن ادامه داستان مجبور شدم برای فیلتر نشدن بقیه اش را تو ادامه مطلب بزارم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.خیلی منحرفید

!

حواستون کجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 11:15  توسط اقاي x  | 

كريس انجل

به نام خدا

اين كريس انجل شايد اسمش به گوشتون خورده كه نمي دونم به قول برخي شعبده بازي مي كند اقا همش دروغه بريد ام بي سي اكشن يك فردي هست به نام مرد نقاب دار كه لو ميده حقه ها رو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 21:44  توسط اقاي x  | 

كينه اي

به نام خدا

بالاخره بعد از كلي نشستيم پاي بلاگفا تا دوباره بنويسيم.

مي دونيد  ادم بعضي اوقات خسته ميشه از خونواده و همه و مي گه چيكار كنم تصميم مي گيره بشينه پاي سيستم و بگه اما وقتي دستشو ميزاره نمي دونه از كجا شروع كنه حتي اگر بهترين نويسنده باشه من كه فكر مي كنم تا به نتيجه اي برسم.

چند روز پيش با داداشم دعوام شد البته ديگه بهش  مي گم مهدي مي دونيد من ادمي صلح طلب و كلا بيزارم از خشونت همه منو ميشناسند ادم شوخم ولي وقتي با يكي دعوام مي شه حس بحث ميگيره منو و سعي ميكنم بحث كنم ولي وقتي طرف به خشونت فيزيكي رو مياره سعي مي كنم دفاع كنم با تمام وجود اما وقتي طرف از من قوي باشه و نتونم نمي دونم شايد اين ذاتي هست كه من تبديلش مي كنم به كينه و ميزارم ته دلم شايد سالها بگذرد و چيزي پس ندهم ولي يك روز اينو تلافي مي كنم و در صورتي كه حريفم فكرشم نمي كنه چنان ضربه اي بر وي وارد مي كنم كه طرف تا ده سال نتونه صاف بشه از نظر من اينگونه دعوا كردن بهتره.

تو مدرسه همه منو دوست دارن البته هيچكدوم حتي جرئت دعوا با من ندارند چون مي دونند يك روز تلافي مي كنم و اين براي انها خطر دارد .

شايد اين صفت كه همون كينه اي هست خيلي بد باشه اما جاي شما خالي لذت دارد ميدانيد چرا؟؟چونكه حس كينه وقتي به دل ادم بياد انسان را به انتقام دعوت ميكند و لذت انتقام زياد است راستش تا انتقام نگيرم راحت نمي شم.بهتون مي گم از ادم هايي كه مي دونين كينه اي هستند دور نشيد ولي مراقب باشيد چون لحظه لحظه در ذهن انها ثبت ميشود و در موقعيتي مناسب جواب هر لحظه را ميدهند همانطور كه من هر لحظه ي ان دعوا را بياد دارم و روزي تك تك انها را جواب خواهم داد.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 17:11  توسط اقاي x  | 

نيرنگ

روزی روزگاری پیرمردتنهایی درروستایی زندگی میکرد.اومی خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزندامااین کار خیلی سختی بود وتنها پسرش که می توانست به اوکمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای نوشت برای پسرش ووضعیت را برای اوتوضیح داد :"پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه راازدست بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول راداشت. من برای کارمزرعه خیلی پیر شده ام ، اگر تواین جا بودی تمام مشکلات من حل می شدومزرعه را برای من شخم می زدی....دوستدار توپدرت" پسرش این تلگراف رادریافت کرد وکمی فکرکردوبلافاصله نامه ای نوشت وبرای پدرش ارسال کردپیرمرد این تلگراف رادریافت کردکه پسرش نوشته بود: "پدر به خاطرخدا مزرعه راشخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."چهار صبح فردا 12 نفرازماموران وافسران پلیس محلی آمدندوتمام مزرعه را شخم زدندبدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمردبهت زده نامه دیگری به پسر نوشت وبه او گفت که چه اتفاقی افتاده ومی خواهد چه کار کند.پسرش پاسخ داد : پدر برو وسیب زمینی هایت را بکار ، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 19:41  توسط اقاي x  | 

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 23:55  توسط اقاي x  | 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 20:45  توسط اقاي x  | 

فقراي خيابوني

به نام خدا

چند تا عكس گرفتم از فقيرا نظرتون در موردشون چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 19:49  توسط اقاي x  | 

يك شبكه ي اجتماعي

به نام خدا

بچه ها يك شبكه ي اجتماعي تازه يكي از دوستان ما زده دعوت مي شود كه ثبت نام كنيد

اينم اسمش هست

منم با نام mehrdad_boOm هستم

http://pixdoni.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 14:8  توسط اقاي x  | 

عاقبت لحظه اي درنگ

به نام خدا

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم . علتش رو نميدونم .تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما. من خيلي خجالتي هستم . علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما. من خيلي خجالتي هستم . علتش رو نميدونم .يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال . قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما.من خيلي خجالتي هستم . علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم . علتش رو نميدونم .سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما . من خجالتي ام . نمي‌دونم .هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. .اي کاش اين کار رو کرده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 15:21  توسط اقاي x  | 

مشكل يك شركت

به نام خدا

در يک شرکت بزرگ ژاپني که توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يک مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد:

شکايتي از سوي يکي مشتريان به کمپاني رسيد . او اظهار داشته بود که هنگام خريد يک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطي خالي است .
بلافاصله با تاکيد و پيگيريهاي مديريت ارشد کارخانه اين مشکل بررسي ، و دستور صادر شد که خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تکرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد .
مهندسين نيز دست به کار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :
پايش ( مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايکس
بزودي سيستم مذکور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايکس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد .
سپس دو نفر اپراتور نيز جهت کنترل دائمي پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.
نکته جالب توجه در اين بود که درست همزمان با اين ماجرا ، مشکلي مشابه نيز در يکي از کارگاههاي کوچک توليدي پيش آمده بود اما آنجا يک کارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :
تعبيه يک دستگاه پنکه در مسير خط بسته بندي تا قوطي خالي را باد ببرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 15:18  توسط اقاي x  | 

پارسي

- من در کشوری زندگی می کنم که زبانش پارسی است ولی مردمانش می گویند فارسی. می دونید چرا؟!
چون در زبان عربی پ نداریم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 22:55  توسط اقاي x  | 

طنز(دو جنسه)

به نام خدا

چيز بدي نيست تا اخرش بخون

نوشته شده توسط حميدرضا فدايي خبر نگار واحد مركزي خبر :
نامش عليرضاست و فاميلي مستعارش اميني . نميدانم مشهدي است يا زاهداني . فقط مي‌دانم كه بين دوستان نزديكش به دو جنسه معروف است. با او در يك كافي‌شاپ در مشهد قرار مي‌گذارم. چون مطالبم را در روزنامه مي‌خواند، اعتماد مي‌كند و مي‌گويد كه حتما مي‌آيد. قول مي‌دهم از او عكس نگيرم. وقت انتشار مصاحبه همزمان شد با سفرش به كربلا . خودش الان آنجاست و من اين مصاحبه را منتشر ميكنم .
 

چند سال داري؟

متولد ۶۸ هستم.

تحصيلاتت چقدر است؟

فوق ديپلم كامپيوترم را دارم ميگيرم.

در دوران تحصيل مشكلي نداشته اي؟

نه .

كسي اذيتت نمي‌كرد؟

آن موقع كسي نمي‌دانست وضعيتم چطور است.

يعني از همه پنهان كرده بودي؟

بله!

خانواده‌ات هم نمي‌دانستند؟

نه! هنوز هم نمي‌دانند.

چرا؟

فكر نمي‌كنم واكنش جالبي نشان بدهند.

الان به چه شغلي مشغول هستي؟

در يك شركت هواپيمايي كار ميكردم و يك سايت خدمات هاستينگ دارم .

در آنجا مشكلي ندشتي؟

نه! تا به كسي نگويي، برايت مشكلي پيش نمي‌آيد. عده كمي از اطرافيان از اين ماجرا اطلاع دارند.

درآمدت از آن راه خوب است؟

بد نيست. تقريبا هر سال مي‌توانم ماشينم راعوض كنم و يكي بهترش را بخرم.

تا به حال دستگير نشدي؟

نه!

مشتري‌هاي خاص داري يا هر كسي را مي پذيري؟

نمي‌توانم خودم را تابلو كنم. فقط با چند نفر هستم. اينجوري با امنيت خاطر بيش‌تري زندگي مي‌كنم.

گروهي كار مي‌كني يا انفرادي؟

خودم هستم و خودم. گفتم كه هر چه بي سر و صدا كار كني، براي خودت بهتر است.

از كي به اين كار مشغول هستي؟

حدود ۴ سال پيش.

چرا زودتر وارد اين راه نشدي؟

خب آن زمان به پول نيازي نداشتم. اما بعد از مدتي احسا كردم بايد زندگي‌ام را تكان بدهم.

از نظر روحي، مشكلي پيدا نكردي؟ يعني عذاب وجدان نداشتي؟

به آن فكر نمي‌كنم. گاهي چيزهايي در ذهنم مي‌آيد، اما سعي مي‌كنم خودم را مشغول كاري كنم تا سرم گرم شود. ترجيح مي‌دهم فكر نكنم.

مشتري‌هايت بيش‌تر چه كساني هستند؟

مختلف هستند. بيش‌تر سن‌شان بالاست. پيرزن هم بين‌شان هست.

عجيب‌ترين‌شان كدام است؟

چند نفر از آن‌ها هنرپيشه هستند.

واقعا؟

يكي از آن‌ها حتي الان در يك سريال هم بازي مي‌كند.

عجيب است! نگران نيستند كه تو زماني آن‌ها را لو بدهي؟

ما با هم دوست هستيم. به اين چيزها فكر نمي‌كنيم.

همه پول‌هايي كه در مي‌آوري را خرج مي‌كني يا حساب پس‌انداز هم داري؟

در هيچ بانكي حساب ندارم.

چرا؟

براي امنيت خودم. نمي‌خواهم اگر فردا اتفاقي افتاد، بپرسند اين همه پول را از كجا آورده‌اي.

فكر اين نيستي كه شغلت را عوض كني؟

نه! درآمدم خوب است. به زودي رونيز مي‌خرم، مي‌توانم براي خودم زندگي كنم، بدون اين كه منت كسي را بكشم.

الان چه ماشيني داري؟

يك ۲۰۶ قرمز ماتيكي دارم.

ازدواج نمي‌كني؟

كي به من زن ميده؟

يعني شوهر مي‌خواهي؟

نه! اما ازدواج توي اين شرايط اجتماعي، زياد عاقلانه نيست.

يعني چي؟

يعني الان خانواده‌ها با هم وصلت مي‌كنند تا آدم‌ها. خانواده‌ها بايد همديگر را بپسندند، نه دختر و پسر. البته خانواده‌ها مهم هستند، اما نه تا اين حد!

تا به حال كسي درباره ازدواج با تو صحبت كرده؟

بله، ولي بهش فكر نكردم. چون نمي‌خواهم ازدواج كنم. به كارم لطمه مي‌زند.

تا كي مي‌خواهي ادامه بدهي؟

تا هروقت كه دستگير شوم.

چرا دستگير شوي؟

خب كار من جرم است. زندان و اعدام دارد.

چه كسي اين را به تو گفته؟

هه مي‌دانند. يكي از دوستانم را به همين جرم گرفتند و اعدام شد.

چه زماني اين اتفاق رخ داد؟

۲ سال قبل.

اقدامي نكرديد؟

چه اقدامي بايد مي‌كرديم؟ قانون مي‌گفت كه بايد اعدام شود.

كجاي قانون چنين چيزي را نوشته؟

يا از مرحله پرت هستي، يا داري من را دست مي‌اندازي…

چرا يك دوجنسه را بايد اعدام كنند؟

او دوجنسه نبود.

پس چرا اعدام شد؟

چون حمل ۱۲ كيلوگرم شيشه، جرم سبكي نيست.

به خاطر حمل موادمخدر اعدام شد؟

آره! چيزي كه دير يا زود سراغ من هم مي‌آيد.

مواد مصرف مي‌كني؟

خودم نه! اما خب وقتي براي مشتري‌ها مي‌برم، گاهي مقدار زيادي همراهم است.

يعني مواد هم به مشتري‌ها مي‌رساني؟

خب كارم همين است.

ولي به من گفتند دوجنسه هستي. پس توي كار مواد هم هستي؟

كار اصلي من مواد است.

يعني دوجنسه نيستي

چرا! هستم.

پس با مواد چه‌كار داري؟

خب من فقط دو جور جنس مي‌فروشم. ترياك و شيشه. براي همين به من مي‌گويند «دو جنسه». براي اين كه تخصصي فقط روي همين دو قلم جنس كار مي‌كنم. مثل بقيه نيستم كه هر كوفت و زهرماري را بفروشم. مثلا ماده مخدري كه در سال‌هاي اخير به بازار مصرف ايران راه پيدا كرده، بر خلاف كراك خارجي از مشتقات هروئين است و قاچاقچيان اين اسم را برايش گذاشته‌اند. چيز مزخرفي است و من نمي‌فروشم… چرا رفتي؟ اوهوي…! حداقل بگو مصاحبه‌ام كجا چاپ ميشه… آهاي يارو…. عوضي نفهم! وقتم را الكي گرفت!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 20:11  توسط اقاي x  | 

سختي و راحتي

به نام خدا

امروز امتحان عربي داشتم قبلش اين معلمش كه به هيولاي عربي معروف بود كه ما همه ترسيده بوديم مي گفتيم اين امتحان پارمون مي كنه.

كم  مياريم نمي تونيم همش همين تا اينكه نزديك شد ما همه تلاش كرديم من كلي خوندم .

رفتيم سر امتحان منتظر يك امتحان سخت بوديم ولي وقتي امتحان را دادن فهميديم خيلي اسانه

ولي....

اين امتحان نبود كه اسان بود بلكه اين ما بوديم كه انقدر خونده بوديم كه راحت سوال ها رو نوشتيم .

سختي و اساني وجود نداره به نظر من اين ما هستيم كه سختي و راحتي را تعيين مي كنيم .

انسان ها براي هر چيزي كه تلاش نكنند مي گن كه اون سخته و براي هر چي كه تلاش كنن مي گن راحت.

اري واقعيت اينه شايد اين امتحان عربي يك چيز كوچك بود ولي اينطوري نبود  براي من حداقل اين يك چيز بزرگ بود چون همه مي گفتن چقدر راحت بود ما براي اين امتحان خر زديم كلي خونده بوديم .غافل از اينكه امتحان سخت بود بلكه اين وحشت ما بود كه وادارمون مي كرد كه تلاش كنيم  تا حداقل يك نمره ي خوبي بگيريم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:28  توسط اقاي x  | 

رشد

به نام خدا
حتمی دلیلی دارد ...

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

 

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم... 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 20:3  توسط اقاي x  | 

امتحانات

به نام خدا

خوب امتحانات هم شروع شده ما هم توي اين مدرسه ي عتيقه درگيريم .

زياد وقت نمي كنيم بياييم ولي سعي مي كنم روزي يك مطلب رو بزارم.

راستي سال 2011 هم مباركتون باشه چون ديگه اين سال ها هم براي ما مهم شده.

نظر بديد بابا يكم انگيزه بگيريم.


+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 19:44  توسط اقاي x  | 

اينا هم از شخصيت هاي كتاب واقعي سينوهه

اخناتون مصر ( يكي از شخصيت هاي غم انگيز)

هورم هپ( سردار و در اينده فرعون)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:11  توسط اقاي x  |